تبليغاتX
اسیر سرنوشت

اسیر سرنوشت

دلنوشته.جرم عاشقی

زمستون

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11:2  توسط سهيلا  | 

  امشب فکر می کنم
امروز فکر می کنم
تمام طول روز به این فکر می کنم که کیستم من
که کیستی تو
در درون من چه می کنی
من نمی شناسمت
برایم مثل یک عبور ناگهانی عجیبی
و من هنوز بهت زده از حضور تو
نگاه می کنم تو را
خیره می مانم و ساکت
هیچ سخنی از دلم برنمی آید تا با تو نجوا کنم
آری تو برایم همیشه غریبه ای
از بی کسی در آغوشت می گیرم
اشک می ریزیم و فغان می کنم
دستانم را در دستت می فشارم تا مرا بدانی
از عشق از دست رفته ام همچنان گریان و نالانم
و جز تو هیچ کسی نیست تا درآغوشش بگیرم و بگیرم
من آغوشی برای گریه می خواهم
عشقم از دست رفته است، چرا هیچ کس نمی فهمد،
چرا هیچ کس نمی داند
همه رفته اند
یا همه مرده اند
نمی دانم اما در اینجا هیچ کس جز تو نیست
من دوستت می دارم شبیه این غزل که سروده ام
تو به ناگاه درآغوش گرفتن مرا اشتباه می پنداری
ای غریبه من عاشقت نیستم
من در سکوت با تو نجوا نمی کنم
من در رویایم نمی بوسمت
اشتباه نکن، شک نکن، بایست
من از بی کسی در آغوشت گریستم
این را بدان
این را خوب بدان، من عاشقت نیستم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:44  توسط سهيلا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 14:23  توسط سهيلا  | 

تو...................

تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم

 تو را به خاطر عطر نان گرم

براي برفي که اب مي شود دوست مي دارم
 
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
 
تو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارم
 
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
 
براي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريخت
 
لبخندي که محو شد و هيچ گاه نشکفت دوست مي دارم
 
تو را به خاطر خاطره ها دوست مي دارم
 
براي پشت کردن به ارزوهاي محال
 
به خاطر نابودي توهم و خيال دوست مي دارم
 
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
 
تو را به خاطربوي لاله هاي وحشي
 
به خاطر گونه ي زرين افتاب گردان
 
براي بنفشيه بنفشه ها دوست مي دارم
 
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
 
تو را به جاي همه کساني که نديده ام دوست مي دارم
 
تورا براي لبخند تلخ لحظه ها
 
پرواز شيرين خا طره ها دوست مي دارم
 
تورا به اندازه ي همه ي کساني که نخواهم ديد دوست مي دارم
 
اندازه قطرات باران ، اندازه ي ستاره هاي اسمان دوست مي دارم
 
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست مي دارم
 
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
 
تو را به جاي همه ي کساني که نمي شناخته ام ...دوست مي دارم
 
تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام ...دوست مي دارم
 
براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي نخستين گناه
 
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست مي دارم
 
تو را به جاي تمام کساني که دوست نمي دارم...دوست مي دارم.
+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:6  توسط سهيلا  | 

روزي اگر سراغ من آمد به او بگو....

                                         روزي اگر سراغ من آمد به او بگو...من ميشناختم او را...نام تو را هميشه به لب داشت...حتي...در حال احتضار...آن دلشكسته عاشق بي نام و نشان ...آن شخص بي قرار...روزي اگر سراغ من آمد به او بگو...هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود...وگفتگو نميكرد...جز با درخت سرو...در باغ كوچك همسايه...شبها به كارگاه خيال...تصويري از بلندي اندام ميكشيد...ودر تصويرش...تصوير تو بلند ترين سرو باغ را تحقير كرده بود...روزي اگر سراغ من آمد به او بگو...او پاك زيست...پاكتر از چشمه اي نوروووهمچون زلال قطره باران به نوبهار...آن كوه استقامت...آن كوه استوار...وقتي به يادروي تو بود ميگريست...روزي اگر سراغ من آمد به او بگو...اوآرزوي ديدن رويت را...حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت...اما براي ديدن تو چشم خويش را...آن در سرشك غوطه ور...آن چشم پاك را پنداشت آلوده است...و لايق ديدار يار نيست....روزي اگر سراغ من آمد به او بگو...آن لحظه اي كه ديده براي هميشه بست...آن نام خوب بر لب لرزان او نشست...شايد اگر.....آه...او....هرگز ............................نمي آيد...................
+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 21:37  توسط سهيلا  | 

صلح

از دوستاي خوبم ممنونم كه كنارم بودن...قضيه مزاحم هم حل شد با يه صلح كوچولو...البته به نفع اون...همينه ديگه ...به زودي هم به خاطر حرفا و كاراش از همتون معذرت خواهي مي كنه بازم ممنون
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 21:23  توسط سهيلا  | 

اسارت...

براي فرار از غم غروب هنگام                                                        براي علاج بغض عصر اندام....                                                       خورشيد را گرفتم در قفسي گذاشتم                                            در اتاقم...                                                                               تا هميشه روز باشد...                                                               بي غرور...بي دلگير...                                                                 نگاه خورشيد را غم گرفت...                                                        صورتش خون مرده شد چون غروب...                                             و من باورم شد                                                                         غم من...بغض من...وهمه دلتنگي هاي من...همه از اسارت است نه غروب...................... 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 21:8  توسط سهيلا  | 

يه خواهش مهم

با كمال شرمندگي از دوستاي گلم يه خواهشي دارم...لطف كنيد ازين به بعد نظرات رو به صورت خصوصي واسم بزاريد...نميخوام بيشتر از اين شرمنده شما شم...آخه موضوع ازين قراره كه يه آدم بيمار كه نميدونم چرا اينقدر زبون نفهمه به دوستاي گلم كه لطف ميكنن و با حضورشون خوشحالم ميكنن توهين مي كنه ومن واقعا ازين موضوع متاسفم...نميدونم به چه زبوني بايد به اين يارو حالي كنم كه راحتم بزاره...بازم شرمنده...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 20:44  توسط سهيلا  | 

زن

زن مانده بود که عشق را با تمام سختیهایش نگه دارد...مرد رفت  و اوماند...ماند که تنهایی را تجربه کند و به جای عشق اندوه سالها انتظار بر تن خسته اش به جا بماند...اعتمادش را برای همیشه در یک صندوقچه ی بدون کلیدمدفون کرده بود...ماند که در غوغای چشمانش مرگ عشق را باور کند...مرد رفت که ثابت کندهیچ چیز در این دنیا دوام ندارد حتی...عشق...رفت که بگوید مرد است و هیچ چیز برایش اهمیت نداردواز یاد ببرد که زن نمیتواند مثل مرد باشد...زنی که تمام خواسته اش از زندگی فقط صداقت بود... تمام زندگی اش را به خاطر صداقت ویکدلی از دست داد...زنی که دیگر زن نبود...یک شاخه گل شکسته بود که در بهترین گلذانها هم راست نمیشد...ومرد رفت تا یک گل دیگر را بشکند...........
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 21:8  توسط سهيلا  | 

از آسمان زندگي ام بيرون برو

باورم نميشد اما حقيقت داشت...حقيقتي براي او تلخ اما براي من شيرين...ديروز بعد از آن روزهاي تاريك و مه آلود به سراغم آمده بود با يك كاسه نوشدارو براي آرزوهاي مرده ام...انگار قلبش مثل من زخم خورده بود...اما نميدانم چرا حاضر نبود قصه دلش را تعريف كند...شايد از شكستن غرورش ميترسيد...باورم نميشد آن شير سركش اينقدر اهلي شده باشد...مثل گنجشك ترسيده به خود مي لرزيد...اما ديگر دلم برايش نمي سوخت...چرا رهايم كرده بود كه حالا طلب بخشش كند...مگر روزهاي تباه شده گذشته ام را مي توانست به من باز گرداند...؟چرا دلم را شكسته بود كه اكنون بند بزند...؟مگر با يك جمله حلالم كن ميتوانستم از آن همه تحقير بگذرم...؟چه دلگير رهايم كرده بود و رفته بود... آسمان دور سرم ميچرخيد...زمين انگار زمين هميشگي نبود...روزها كسالت آور و دلتنگ شده بود...شوق زندگي را از دست داده بودم...اشك لحظه اي از چشمم جدا نميشد...با كشيدن هر نفس مرگ را تجربه ميكردم...او نبود كه شكستن مرا ببيند اما من رفتن او را ديدم...وآن اخبار درد آور را در موردش شنيده بودم...حال آمده بود چه چيز را در قلبم زنده كند؟عشق...يا...نفرت...؟رفيق قديمي حالا كه با جاي خالي تو خو گرفته ام از آسمان زندگي ام بيرون برو...به روياهاي سياهت بپيوندومرا در خلوت ترانه هايم رها كن...ليلايت را عاشقانه در آغوش بگير...من هم ديگر تنها نيستم...مجنوني دارم كه جاي خالي تو را برايم پر كرده است...
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 21:7  توسط سهيلا  | 

يادته؟....

يادته ؟

تو يه مسافر بودی .... يه مسافر خسته دنبال يه خلوت امن ....

دل منم يه خلوت امن بود چشم به راه يه مسافر...

تو اين خلوت امن لونه کردی ..گرم شدی .. آروم شدی و بدون اينکه بفهمی ،

بودنت برام عادت شده دور و دور تر شدی ...

تو روزای که آغوشم نيازمند حرم نفس هات بود و دلم چشم انتظار مرحم دستات ...

نه از گرمی نفس هات خبری شد و نه از مرحم دستات

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 16:38  توسط سهيلا  | 

غم هم اگر تركم كند تنهاي تنها ميشوم

     دلم براي تنهايي مي سوزد،چرا هيچ کس او را دوست ندارد؟


مگر او چه گناهي انجام داده که تنها شده؟!


جرم تنهايي چيست که هيچ کس او را نمي خواهد؟


ديشب تنهايي از اتاقم گذشت،دنبالش دويدم ،ولي او رفته بود،تنهاي تنها...


نيمه شب او را مرده ، کنار حوض خانه پيدا کردم، از گريه چشمانش قرمز قرمز بود.


برايش گريستم ، آخر او از تنهايي مرده بود.


و بالاخره تنهايي مرد و من باز هم تنها شدم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 16:29  توسط سهيلا  | 

انتظار......

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 16:10  توسط سهيلا  | 

وقتي عاشق شدم

اين مطلب را تقديم ميكنم به قلب هاى شكسته ، همه چشمان خيره به راه .در يك كلام همه عاشقان واقعى. تقديم به نسل سوخته.

 منم مثل همه آدمها درون قلبم خانه اى دارم. درون قلبم خانه اى هست با اتاقهاى بسيار. هر يك از عزيزانم ساكن يكى از آنها هستن. ساده ترين اتاق براى خداست. ولى آرامشي عظيم در آن اتاق است. مادرم ، پدرم ، خواهرم برادرم و هر يك از دوستانم هم اتاقى خاص دارن. حتى مردم كشورم نيز اتاقى دارن. درميان اتاقها اتاقى بود كه خودم هم كليدش را نداشتم. گاهى از پنجره اش يواشكى سرك ميكشيدم تا شايد ساكن آن را  را پيدا كنم. بعدها فهميدم اين اتاق ، نامش اتاق عاشقى است و قرار است فقط يك نفر ساكن شود و همان كليدش را دارد.

روزها ميگذشت و حتى خودم هم وجود اين اتاق را به خاطر روزمره گيهاى زندگى فراموش كرده بودم. گاهى افرادى سعى ميكردن به زور قفل اتاق را باز كنن ولى انگار باز شدنى نبود.

تا اينكه او آمد. بى صدا آمد . طوريكه هيچكس صداى گامهايش را نشنيد حتى خود من! چراغى پر نور در قلبم روشن شد. انگار ضربانش تند تر شد. انگار تازه زنده شد. رفتم ديدم كليد طلائى اتاق را داشته.

 به او گفتم تو كى هستى؟ تا كى اينجا ميمانى؟ گفت: من اولين و آخرين عشقت هستم. تنها مرد زندگى تو. چون عاشقت بودم آمدم.

ناگهان با صدايش قبلم لرزيد.

از حس جديد ترسيدم. به اتاق خدا رفتم. به خدا گفتم چه كنم؟  خداخنديد. گفت: بگذار بماند.

روزها گذشت اتاق عشق زيباترين و پرنور ترين شد. انقدر اين اتاق آرامش ميداد كه گاهى كمتر به اتاق خدا ميرفتم! روزى ازم پرسيد احساست به من چيست ؟

گفتم : عشق

باز قلبم لرزيد.

فردايش ديدم به ديوار قاب عكسى ميزند. عكس خودش بود . تعجب كردم. پرسيدم : تو كه هميشه اينجايى چرا عكست را به ديوار ميزنى؟

خنديد و گفت : چون بايد تا ابد به يادم باشى.

آز آنروز گاهى ديوار اتاق عشق  را ميخراشيد و دردى شيرين احساس ميكردم. فكر ميكردم اين رسمش هست. تا اينكه يك روز او  بى خبر بى دليل رفت. همه چيز را با خودش برد.اتاق را ويرانه كرد. شيشه هايش را شكست. تنها قاب عكسش و خاطراتش را گذاشته بود و بر روى ديوار اسمش را با خنجر حك كرده بود .

وحشت كردم. با گريه از ساكنين قلبم كمك خواستم. اما همه سكوت كردند و برخى گريه. به اتاق خدا رفتم. گفتم خدايا تو خودت گفتى بگذار بماند. چرا رفت؟ من چه كردم؟ خدايا چرا؟

خدا گفت: بايد ميرفت. او كوچ نشين بود. او درون خيلى قلبها خانه داشت و تو نمى ديدى.

گفتم : حالا چه كنم؟

خدا با مهربانى گفت: صبر

گفتم : چطور؟ درد اين عشق را چه كنم؟

گفت : با نزديك تر شدنت به من آرام تر ميشوى. به اتاق من بيشتر بيا.

 

حالا من به خدا بيشتر سر ميزنم. ياد گرفتم براى او و برخى از دوستانم درد دل كنم. گاهى به اتاق عشق ميروم و به يادگارهايش نگاه ميكنم.........

  دوست من .به تنهاییم نخند .برای تنهاییم گریه نکن. فقط در کنارم باش تا این روزها را سپری کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 21:23  توسط سهيلا  | 

خدا...

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.

او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.

سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن 

بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است

و دودی از آن به آسمان می رود.

بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:

« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »

صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.


كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.

نجات دهندگان می گفتند:

“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 19:14  توسط سهيلا  | 

شيطان

اندازه یک حبّه قند است

 گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما

 حل می شود آرام آرام

 بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم

 و روحمان سر می کشد آن را

 آن چای شیرین را

 شیطان زهرآگین ِدیرین را

 آن وقت او خون می شود در خانه تن

 می چرخد و می گردد و می ماند آنجا

 او می شود من

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 19:13  توسط سهيلا  | 

تنهاي

روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم......


تنهائی را دوست دارم چون بی وفا نیست


تنهائی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام


تنهائی رادوست دارم چون عشق دروغین درآن نیست


تنهائی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست


تنهائی رادوست دارم چون در خلوت وتنهائیم در انتظار


خواهم گریست وهیچ کس اشکهایم را نمیبیند


اما از روزی که تو رادیدیم نوشتم......


از تنهائی بیزارم چون تنهائی یاد آور لحظات تلخ بی توبودنم است...........


از تنهائی بیزارم زیرا فضای غم گفته سكوتم تورا فریاد میزند......


از تنهائی بیزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام...........


از تنهائی بیزارم چون خداوندهیچ انسانی را تنها نیافرید


از تنهائی بیزارم چون خداوند تو رابرایم فرستاد تا تنها نباشم...........


از تنهائی بیزارم زیرا هر وقت تنهائی گریه كنم دستهای


مهربانت رابرای پاک كردن اشكهایم كم می آورم.......


از تنهائی بیزارم چون شیرین ترین لحظاتم باتوبودن است......


از تنهائی بیزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان میگیرد


از تنهائی بیزارم چون کویر خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد..........


از تنهائی بیزارم چون هنوز به قداست شانه هایت ایمان دارم


از تنهائی بیزارم چون تمام واژه های شعرم با تو بودن را فریاد میزند


همیشه وهمه جا درهمه حال حضورت را در قلبم حس کردم پس بگذار با تو باشم......

عاشقانه در آغوش پر مهر تو بمیرم.......


تا همیشه ماندگار باشم...............

تنهایم نگذار....

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 19:11  توسط سهيلا  | 

تنهايي

دستی نیست تا نگاه خسته ام را نوازشی دهد. اینجا ،باران نمی بارد… فانوسهای شهر، خاموش و مُرده اند، دست های مهربانی ،فقیرتر از من اند…! نامردمان عشق ندیده عشقم را  به زنجیر کشیدخ اند و به هیچ می گمارند ! دلم می خواهد آنقدر بنویسم تا نفسهایم تمام شود. آنقدر دفترهای کهنه را سیاه کنم ، تا سَرَم ، فریاد کنند. بوی غربت کوچه ها امان بُریده است…! می خواستم واژه ای پیدا کنم تا … دلتنگی کهنه و بی خاصیتم را عرضه کند ، ولی واژه ها باز هم غریبی می کنند. می خواستم ، کاغذی بیابم مِنَت نگذارد، تنش را بدستانم بسپارد، تا نوازشش دهم ، اما ، اعتمادی نیست…! این لحظه ها ی لعنتی ، باز هم مرا عذاب می دهند… این دقیقه های بی وفا ، بی وجدانترین ِ عالم اند…؟دستی نیست تا دستهای خسته ام را گرم کند… نگاهی نیست ، تا مرا امید دهد… نفسی نمانده تا به آن تکیه کنم، اینجا، آخرین ایستگاه عاشقیست !!…

لحظه ای با من باش

تا از آن لحظه برویَم تا گل

تا از آن لحظه  با تو

سفر آغاز کنم ...

لحظه ها می گذرد .

آنچه بگذشت ، نمی آید باز .

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 19:11  توسط سهيلا  | 

                                 میلاد با سعادت امام حسین(ع)حضرت ابوالفضل و امام سجاد (ع)را به تمام دوستای گلم تبریک میگم...شاد باشید
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 13:18  توسط سهيلا  | 

معامله

توي بازار زندگي هر كسي غرفه اي زده و دلش را به بهايي ميفروشد. يكي برق سكه هاي زرين عشق چشمش را ميگيره و يكي محو سكه هاي سيمين مهر ميشه! البته سر خيلي ها هم كلاه ميره و سكه ي تقلبي بهشون ميدهند و تمام سرمايه شون كه همون دلشون باشه را ميبرند. اما هميشه يك چيزي يادت باشه.
هميشه يادت باشه كه اوني كه يك كيسه پر از سكه نشونت ميده بهترين مشتري نيست، شايد اون يكي از همون هايي باشه كه بخواد سرت كلاه بگذاره! اما اون كسي كه اون گوشه كز كرده و بهت نگاه ميكنه و توي دستش يك سكه بيشتر نيست و تو اصلا بهش اهميت نميدي... حتي نگاش نميكني و ميگي فقيره و از خودت ميرونيش و با خودت ميگي (ارزش دل من بالاتر از اين حرفهاست) شايد همون آدم بهترين مشتري باشه.
ميدوني چرا؟ چون شايد همون يك سكه،تمام دارايي اش باشه و اومده كه دلت را به قيمت تموم دارايي اش بخره! پس اون داره بيشترين قيمت را پيشنهاد ميكنه! خوب فكر كن. مواظب باش دلت را با كي معامله ميكني
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 13:11  توسط سهيلا  | 

دريا و ستاره هايش

دریا و ستاره هایش...  پیر مردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود. به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره دریایی به خاطر جذر و مد در آن جا گرفته بودند و دخترکی را دید که ستاره های دریایی را می گرفت و یکی یکی آنها را به دریا می انداخت.

 پیرمرد به دخترک گفت: دختر کوچولوی احمق!  تو که نمی تونی همه این ستاره های دریایی را نجات بدهی! آنها خیلی زیاد هستند.

 دخترک لبخندی زد و گفت:  می دانم ولی این یکی را که می توانم نجات بدهم و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت و این یکی... و به دریا انداخت و این یکی ... و این یکی...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 18:29  توسط سهيلا  | 

عشق میراثی پایان ناپذیر

پسرک و دخترک توی کافه نشسته بودن روی صندلی ای که شاید یک روز

تو هم بشینی.کمی اونطرف تر پیرمرد نشسته بود روی صندلی ای که

شاید تو یک روز بشینی

پسرک و دخترک حرف می زدن و پیرمرد نگاهشون می کرد گاهی هم به

تکه عکسی که توی دستش بود چشم می دوخت و بغض می کرد

یک دفعه دختر بلند شد و رفت ولی پسرک همین طور سر جاش نشسته

بود از رفتارشون مشخص بود که دیگه نمی خوان همدیگر رو ببینن

پیرمرد در حالی که اشک می ریخت بلند شد به سمت پسر رفت دست

روی شونه اش گذاشت عکس را نشانش داد.پسرک به چهره پیرمرد

نگاهی تاسف بار کرد سپس به سمت دختر دوید

یادش به خیر سالها پیش پیرمرد بازهم نشست روی همون صندلی ای که

پسرک نشسته بود و تو هم شاید روزی بشینی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 12:19  توسط سهيلا  | 

غریبه

غریبه                                                                                                                                 تو رو خدا ، عشقمو اذيت نکني

قول مردونه بده

بهش خيانت نکني

قول بده چشماي اون ، هيچ موقع اشکو نبينه

قول بده که هيچ شبي چشم انتظارت نشينه 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 22:41  توسط سهيلا  | 

چقدر زود فراموش مي شوم

انگار سالهاست که مرده ام

اما هنوز ذهن زخمي ام ياد او را نشانه مي رود!

اين روزها چشم هاي من خسته است...

  گاهي اشک....

      گاهي انتظار....

             گاهي دلتنگي....

اين سهم چشمهاي من است؟

چقدر زود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 22:37  توسط سهيلا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 19:11  توسط سهيلا  | 

ببین ....نگاه کن ....!

آسمان ؟

نه ..نه عزیز ....نگاه کن ....!

دریا .....؟

نه ..دریا هم ..نه !

کوه ..؟

نه .....کوه!  چرا ..کوه !

 

فقط نگاه کن ....دور نیست ...اصلا ....نگاهش کن ....!

دردش ....ترا آزرده کرده .................................

 

آه فریادش ترا میگیرد ...کی گفته ...وجود نداره

نگاهش کن ...تو نگاهش کن ....خواهی دید

خواهی دید

 

ببین چطور دست وپای سخاوتش را جمع کرده ....ببین چطور مثل عنکبوت خودش را اسیر تارش کرده ...آه ببین مثل ببر تیز پا بود اما حالا توی لاک سنگینش به کندی سنگی راه میرود ..

.خیلی وقت ها هم خواب ...خواب ؟

نه از آن خوابهای قشنگ که ترا تا خونه ی دوست میبرد ..خوابی مثل کابوس ..

مثل عادت مثل تکرار مثل ..

.نمیدانم به هرچه نگاه میکنم تغییر را در نگاهش میابم

 

اما این کابوس تک است ...تک وتنها نه به معنای شیرین تنهایی نه عریززززز

به معنای درهم ریختن...نه  انه م  نیست ...............آه      هاها

 

 

 

راحت شد ...............................

رها شد........................

سبک و روان ....................انعکاسش را بگیر

حجم نبودنش رانفس کشیدی حالا بودنش را لمس کن .........................

 

ببینم  .........پیداش کردی ......

من گفته بودم آن دور نیست

من به تو گفته بودم آن    نابود شدنی  نیست .......

آن تغیر میکند

حسش تغییر برمیدارد

اما بودنش..... بودنش..... بودنش.........نبودنی نیست

تنگنای اسارت را در خویش به وسعت دنیای رنگ وفرم تغییر داده ....

 

چرا گمان میکنیم ..اسارت ...تاریکی ودرماندگی است

طعمش را لمس نمیکنی مگر نه به اندازه ی دنیایی  آزادگی است

به درونش وارد شو .......نترس

ترا پیدا میکند

 

 

نگاه کن ...ببین ......

دور نیست

 

.....دوست داشتنی ولطیف ......

حسش کن

نه با چشم نه با زبان

نه رها کن این اعضای بخیل را

که ترا از طعم حقیقی وجود  کور و ناتوان میکند

و فقط به تو قرار ها را نشان میدهد

و ترا    ...ای دوست پاک من    .....................

ترا اسیر قوانین خوش میکند ............

وآن لحظه دردنیای بزرگ در میان آسمانی به وسعتی ناپیدا

زمینی مهربان به سخاوت گندم ....ترا تشنه وگرسنه آز و  ولع نداشتنهایت میکند

 

نگاهش کن ......ببین ...دریافتی ................

چقدر ترا دوست دارد

میشنوی ....صدایش را.... 

با من بمان !!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 18:58  توسط سهيلا  | 

فقط برای تو زنده ام

 

در حالی که لبانم بسته است و خاموشم

برای تو زنده ام

در حالی که اشکهایم را پنهان می کنم

اما در دلم فروزان می ماند فانوس خواستن و عشق

برای تو... به خاطر تو...

زندگی آورده است کتاب روزهای گذشته را

و خاطرات بسیاری ما را احاطه کرده است

بی پرسش چه بسیار پاسخ یافتم

دیدیم که چه می خواستیم و چه به دست آوردیم

اما در دل فروزان می ماند فانوس خواستن و عشق

برای تو... به خاطر تو...

چه بگویم که دنیا با من چه عداوتی کرد

حکم کرد که من زندگی کنم اما بدون تو...

نادان است آن کس که بگوید تو برای من غریبه ای

مردم چه بسیار بر ما ستم کردند عزیزم

اما در دل فروزان می ماند فانوس خواستن و عشق

برای تو... به خاطر

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 13:47  توسط سهيلا  | 

اميد

قطره های باران انگار میخواهند به من یادآوری کنند که تو رفته ای و من باید به احترام رفتنت مثل آسمان گریه کنم ولی نمی دانم!شاید دیگر اشکی ندارم که برای رفتنت بریزم شاید هم اشکهایم خود را مخفی کرده اند تا در هنگام بازگشتت بی امان ببارند.من میدانم که باران نمیداند امید بازگشت تو در من بیشتر از نا امیدی از دست دادن توست .نمیدانم من در اشتباهم یا باران؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:21  توسط سهيلا  | 

اين عكسا حرفايي دارن كه هيچ زبوني قادر به بيان نيست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:59  توسط سهيلا  | 

             يادت هست آن روز بهاري را كه شاخه گلي برايت هديه آوردم...گفتم ميخواهم آن را در گوشه اي از قلبت بكارم خواستي بگيريش اما به ياد داري چه شد؟همان وقت بادي آمد وتمام گلبرگهاي آن گل نازنين را با خود به اطراف برد...ومن نگران از پرپرشدن گل عشقم به دنبال تك تك گلبرگهايش به اين سو و آن سو شتافتم...وقتي همه انها را يافتم شاد و خوشحال به سوي تو آمدم ولي.........تو را هرگز نيافتم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:53  توسط سهيلا  |