زمستون

دلنوشته.جرم عاشقی
امشب فکر می کنم
امروز فکر می کنم
تمام طول روز به این فکر می کنم که کیستم من
که کیستی تو
در درون من چه می کنی
من نمی شناسمت
برایم مثل یک عبور ناگهانی عجیبی
و من هنوز بهت زده از حضور تو
نگاه می کنم تو را
خیره می مانم و ساکت
هیچ سخنی از دلم برنمی آید تا با تو نجوا کنم
آری تو برایم همیشه غریبه ای
از بی کسی در آغوشت می گیرم
اشک می ریزیم و فغان می کنم
دستانم را در دستت می فشارم تا مرا بدانی
از عشق از دست رفته ام همچنان گریان و نالانم
و جز تو هیچ کسی نیست تا درآغوشش بگیرم و بگیرم
من آغوشی برای گریه می خواهم
عشقم از دست رفته است، چرا هیچ کس نمی فهمد،
چرا هیچ کس نمی داند
همه رفته اند
یا همه مرده اند
نمی دانم اما در اینجا هیچ کس جز تو نیست
من دوستت می دارم شبیه این غزل که سروده ام
تو به ناگاه درآغوش گرفتن مرا اشتباه می پنداری
ای غریبه من عاشقت نیستم
من در سکوت با تو نجوا نمی کنم
من در رویایم نمی بوسمت
اشتباه نکن، شک نکن، بایست
من از بی کسی در آغوشت گریستم
این را بدان
این را خوب بدان، من عاشقت نیستم
تو را به خاطر عطر نان گرم 
براي برفي که اب مي شود دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
براي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريخت
لبخندي که محو شد و هيچ گاه نشکفت دوست مي دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست مي دارم
براي پشت کردن به ارزوهاي محال 
به خاطر نابودي توهم و خيال دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به خاطربوي لاله هاي وحشي 
به خاطر گونه ي زرين افتاب گردان
براي بنفشيه بنفشه ها دوست مي دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
تورا براي لبخند تلخ لحظه ها 
پرواز شيرين خا طره ها دوست مي دارم
تورا به اندازه ي همه ي کساني که نخواهم ديد دوست مي دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ي ستاره هاي اسمان دوست مي دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست مي دارم
تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه ي کساني که نمي شناخته ام ...دوست مي دارم
تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام ...دوست مي دارم
براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي نخستين گناه
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست مي دارم
تو را به جاي تمام کساني که دوست نمي دارم...دوست مي دارم.
روزي اگر سراغ من آمد به او بگو...من ميشناختم او را...نام تو را هميشه به لب داشت...حتي...در حال احتضار...آن دلشكسته عاشق بي نام و نشان ...آن شخص بي قرار...روزي اگر سراغ من آمد به او بگو...هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود...وگفتگو نميكرد...جز با درخت سرو...در باغ كوچك همسايه...شبها به كارگاه خيال...تصويري از بلندي اندام ميكشيد...ودر تصويرش...تصوير تو بلند ترين سرو باغ را تحقير كرده بود...روزي اگر سراغ من آمد به او بگو...او پاك زيست...پاكتر از چشمه اي نوروووهمچون زلال قطره باران به نوبهار...آن كوه استقامت...آن كوه استوار...وقتي به يادروي تو بود ميگريست...روزي اگر سراغ من آمد به او بگو...اوآرزوي ديدن رويت را...حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت...اما براي ديدن تو چشم خويش را...آن در سرشك غوطه ور...آن چشم پاك را پنداشت آلوده است...و لايق ديدار يار نيست....روزي اگر سراغ من آمد به او بگو...آن لحظه اي كه ديده براي هميشه بست...آن نام خوب بر لب لرزان او نشست...شايد اگر.....آه...او....هرگز ............................نمي آيد................... يادته ؟
تو يه مسافر بودی .... يه مسافر خسته دنبال يه خلوت امن ....
دل منم يه خلوت امن بود چشم به راه يه مسافر...
تو اين خلوت امن لونه کردی ..گرم شدی .. آروم شدی و بدون اينکه بفهمی ،
بودنت برام عادت شده دور و دور تر شدی ...
تو روزای که آغوشم نيازمند حرم نفس هات بود و دلم چشم انتظار مرحم دستات ...
نه از گرمی نفس هات خبری شد و نه از مرحم دستات
دلم براي تنهايي مي سوزد،چرا هيچ کس او را دوست ندارد؟
مگر او چه گناهي انجام داده که تنها شده؟!
جرم تنهايي چيست که هيچ کس او را نمي خواهد؟
ديشب تنهايي از اتاقم گذشت،دنبالش دويدم ،ولي او رفته بود،تنهاي تنها...
نيمه شب او را مرده ، کنار حوض خانه پيدا کردم، از گريه چشمانش قرمز قرمز بود.
برايش گريستم ، آخر او از تنهايي مرده بود.
و بالاخره تنهايي مرد و من باز هم تنها شدم... 
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !
تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!
تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛
هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !
براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد
و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد
تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم
اين مطلب را تقديم ميكنم به قلب هاى شكسته ، همه چشمان خيره به راه .در يك كلام همه عاشقان واقعى. تقديم به نسل سوخته.
منم مثل همه آدمها درون قلبم خانه اى دارم. درون قلبم خانه اى هست با اتاقهاى بسيار. هر يك از عزيزانم ساكن يكى از آنها هستن. ساده ترين اتاق براى خداست. ولى آرامشي عظيم در آن اتاق است. مادرم ، پدرم ، خواهرم برادرم و هر يك از دوستانم هم اتاقى خاص دارن. حتى مردم كشورم نيز اتاقى دارن. درميان اتاقها اتاقى بود كه خودم هم كليدش را نداشتم. گاهى از پنجره اش يواشكى سرك ميكشيدم تا شايد ساكن آن را را پيدا كنم. بعدها فهميدم اين اتاق ، نامش اتاق عاشقى است و قرار است فقط يك نفر ساكن شود و همان كليدش را دارد.
روزها ميگذشت و حتى خودم هم وجود اين اتاق را به خاطر روزمره گيهاى زندگى فراموش كرده بودم. گاهى افرادى سعى ميكردن به زور قفل اتاق را باز كنن ولى انگار باز شدنى نبود.
تا اينكه او آمد. بى صدا آمد . طوريكه هيچكس صداى گامهايش را نشنيد حتى خود من! چراغى پر نور در قلبم روشن شد. انگار ضربانش تند تر شد. انگار تازه زنده شد. رفتم ديدم كليد طلائى اتاق را داشته.
به او گفتم تو كى هستى؟ تا كى اينجا ميمانى؟ گفت: من اولين و آخرين عشقت هستم. تنها مرد زندگى تو. چون عاشقت بودم آمدم.
ناگهان با صدايش قبلم لرزيد.
از حس جديد ترسيدم. به اتاق خدا رفتم. به خدا گفتم چه كنم؟ خداخنديد. گفت: بگذار بماند.
روزها گذشت اتاق عشق زيباترين و پرنور ترين شد. انقدر اين اتاق آرامش ميداد كه گاهى كمتر به اتاق خدا ميرفتم! روزى ازم پرسيد احساست به من چيست ؟
گفتم : عشق
باز قلبم لرزيد.
فردايش ديدم به ديوار قاب عكسى ميزند. عكس خودش بود . تعجب كردم. پرسيدم : تو كه هميشه اينجايى چرا عكست را به ديوار ميزنى؟
خنديد و گفت : چون بايد تا ابد به يادم باشى.
آز آنروز گاهى ديوار اتاق عشق را ميخراشيد و دردى شيرين احساس ميكردم. فكر ميكردم اين رسمش هست. تا اينكه يك روز او بى خبر بى دليل رفت. همه چيز را با خودش برد.اتاق را ويرانه كرد. شيشه هايش را شكست. تنها قاب عكسش و خاطراتش را گذاشته بود و بر روى ديوار اسمش را با خنجر حك كرده بود .
وحشت كردم. با گريه از ساكنين قلبم كمك خواستم. اما همه سكوت كردند و برخى گريه. به اتاق خدا رفتم. گفتم خدايا تو خودت گفتى بگذار بماند. چرا رفت؟ من چه كردم؟ خدايا چرا؟
خدا گفت: بايد ميرفت. او كوچ نشين بود. او درون خيلى قلبها خانه داشت و تو نمى ديدى.
گفتم : حالا چه كنم؟
خدا با مهربانى گفت: صبر
گفتم : چطور؟ درد اين عشق را چه كنم؟
گفت : با نزديك تر شدنت به من آرام تر ميشوى. به اتاق من بيشتر بيا.
حالا من به خدا بيشتر سر ميزنم. ياد گرفتم براى او و برخى از دوستانم درد دل كنم. گاهى به اتاق عشق ميروم و به يادگارهايش نگاه ميكنم.........
دوست من .به تنهاییم نخند .برای تنهاییم گریه نکن. فقط در کنارم باش تا این روزها را سپری کنم.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها كلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن
بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبه اش در حال سوختن است
و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.
كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم...
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من
روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم......
تنهائی را دوست دارم چون بی وفا نیست
تنهائی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام
تنهائی رادوست دارم چون عشق دروغین درآن نیست
تنهائی را دوست دارم چون خدا هم تنهاست
تنهائی رادوست دارم چون در خلوت وتنهائیم در انتظار
خواهم گریست وهیچ کس اشکهایم را نمیبیند
اما از روزی که تو رادیدیم نوشتم......
از تنهائی بیزارم چون تنهائی یاد آور لحظات تلخ بی توبودنم است...........
از تنهائی بیزارم زیرا فضای غم گفته سكوتم تورا فریاد میزند......
از تنهائی بیزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام...........
از تنهائی بیزارم چون خداوندهیچ انسانی را تنها نیافرید
از تنهائی بیزارم چون خداوند تو رابرایم فرستاد تا تنها نباشم...........
از تنهائی بیزارم زیرا هر وقت تنهائی گریه كنم دستهای
مهربانت رابرای پاک كردن اشكهایم كم می آورم.......
از تنهائی بیزارم چون شیرین ترین لحظاتم باتوبودن است......
از تنهائی بیزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان میگیرد
از تنهائی بیزارم چون کویر خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد..........
از تنهائی بیزارم چون هنوز به قداست شانه هایت ایمان دارم
از تنهائی بیزارم چون تمام واژه های شعرم با تو بودن را فریاد میزند
همیشه وهمه جا درهمه حال حضورت را در قلبم حس کردم پس بگذار با تو باشم......
عاشقانه در آغوش پر مهر تو بمیرم.......
تا همیشه ماندگار باشم...............
تنهایم نگذار....
دستی نیست تا نگاه خسته ام را نوازشی دهد. اینجا ،باران نمی بارد… فانوسهای شهر، خاموش و مُرده اند، دست های مهربانی ،فقیرتر از من اند…! نامردمان عشق ندیده عشقم را به زنجیر کشیدخ اند و به هیچ می گمارند ! دلم می خواهد آنقدر بنویسم تا نفسهایم تمام شود. آنقدر دفترهای کهنه را سیاه کنم ، تا سَرَم ، فریاد کنند. بوی غربت کوچه ها امان بُریده است…! می خواستم واژه ای پیدا کنم تا … دلتنگی کهنه و بی خاصیتم را عرضه کند ، ولی واژه ها باز هم غریبی می کنند. می خواستم ، کاغذی بیابم مِنَت نگذارد، تنش را بدستانم بسپارد، تا نوازشش دهم ، اما ، اعتمادی نیست…! این لحظه ها ی لعنتی ، باز هم مرا عذاب می دهند… این دقیقه های بی وفا ، بی وجدانترین ِ عالم اند…؟دستی نیست تا دستهای خسته ام را گرم کند… نگاهی نیست ، تا مرا امید دهد… نفسی نمانده تا به آن تکیه کنم، اینجا، آخرین ایستگاه عاشقیست !!…
لحظه ای با من باش
تا از آن لحظه برویَم تا گل
تا از آن لحظه با تو
سفر آغاز کنم ...
لحظه ها می گذرد .
آنچه بگذشت ، نمی آید باز .
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز
میلاد با سعادت امام حسین(ع)حضرت ابوالفضل و امام سجاد (ع)را به تمام دوستای گلم تبریک میگم...شاد باشیددریا و ستاره هایش... پیر مردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود. به قسمتی از ساحل رسید که هزاران ستاره دریایی به خاطر جذر و مد در آن جا گرفته بودند و دخترکی را دید که ستاره های دریایی را می گرفت و یکی یکی آنها را به دریا می انداخت.
پیرمرد به دخترک گفت: دختر کوچولوی احمق! تو که نمی تونی همه این ستاره های دریایی را نجات بدهی! آنها خیلی زیاد هستند.
دخترک لبخندی زد و گفت: می دانم ولی این یکی را که می توانم نجات بدهم و یک ستاره دریایی را به دریا انداخت و این یکی... و به دریا انداخت و این یکی ... و این یکی...
پسرک و دخترک توی کافه نشسته بودن روی صندلی ای که شاید یک روز
تو هم بشینی.کمی اونطرف تر پیرمرد نشسته بود روی صندلی ای که
شاید تو یک روز بشینی
پسرک و دخترک حرف می زدن و پیرمرد نگاهشون می کرد گاهی هم به
تکه عکسی که توی دستش بود چشم می دوخت و بغض می کرد
یک دفعه دختر بلند شد و رفت ولی پسرک همین طور سر جاش نشسته
بود از رفتارشون مشخص بود که دیگه نمی خوان همدیگر رو ببینن
پیرمرد در حالی که اشک می ریخت بلند شد به سمت پسر رفت دست
روی شونه اش گذاشت عکس را نشانش داد.پسرک به چهره پیرمرد
نگاهی تاسف بار کرد سپس به سمت دختر دوید
یادش به خیر سالها پیش پیرمرد بازهم نشست روی همون صندلی ای که
پسرک نشسته بود و تو هم شاید روزی بشینی
قول مردونه بده
بهش خيانت نکني
قول بده چشماي اون ، هيچ موقع اشکو نبينه
قول بده که هيچ شبي چشم انتظارت نشينه 
انگار سالهاست که مرده ام
اما هنوز ذهن زخمي ام ياد او را نشانه مي رود!
اين روزها چشم هاي من خسته است...
گاهي اشک....
گاهي انتظار....
گاهي دلتنگي....
اين سهم چشمهاي من است؟
چقدر زود
ببین ....نگاه کن ....!
آسمان ؟
نه ..نه عزیز ....نگاه کن ....!
دریا .....؟
نه ..دریا هم ..نه !
کوه ..؟
نه .....کوه! چرا ..کوه !
فقط نگاه کن ....دور نیست ...اصلا ....نگاهش کن ....!
دردش ....ترا آزرده کرده .................................
آه فریادش ترا میگیرد ...کی گفته ...وجود نداره
نگاهش کن ...تو نگاهش کن ....خواهی دید
خواهی دید
ببین چطور دست وپای سخاوتش را جمع کرده ....ببین چطور مثل عنکبوت خودش را اسیر تارش کرده ...آه ببین مثل ببر تیز پا بود اما حالا توی لاک سنگینش به کندی سنگی راه میرود ..
.خیلی وقت ها هم خواب ...خواب ؟
نه از آن خوابهای قشنگ که ترا تا خونه ی دوست میبرد ..خوابی مثل کابوس ..
مثل عادت مثل تکرار مثل ..
.نمیدانم به هرچه نگاه میکنم تغییر را در نگاهش میابم
اما این کابوس تک است ...تک وتنها نه به معنای شیرین تنهایی نه عریززززز
به معنای درهم ریختن...نه انه م نیست ...............آه هاها
راحت شد ...............................
رها شد........................
سبک و روان ....................انعکاسش را بگیر
حجم نبودنش رانفس کشیدی حالا بودنش را لمس کن .........................
ببینم .........پیداش کردی ......
من گفته بودم آن دور نیست
من به تو گفته بودم آن نابود شدنی نیست .......
آن تغیر میکند
حسش تغییر برمیدارد
اما بودنش..... بودنش..... بودنش.........نبودنی نیست
تنگنای اسارت را در خویش به وسعت دنیای رنگ وفرم تغییر داده ....
چرا گمان میکنیم ..اسارت ...تاریکی ودرماندگی است
طعمش را لمس نمیکنی مگر نه به اندازه ی دنیایی آزادگی است
به درونش وارد شو .......نترس
ترا پیدا میکند
نگاه کن ...ببین ......
دور نیست
.....دوست داشتنی ولطیف ......
حسش کن
نه با چشم نه با زبان
نه رها کن این اعضای بخیل را
که ترا از طعم حقیقی وجود کور و ناتوان میکند
و فقط به تو قرار ها را نشان میدهد
و ترا ...ای دوست پاک من .....................
ترا اسیر قوانین خوش میکند ............
وآن لحظه دردنیای بزرگ در میان آسمانی به وسعتی ناپیدا
زمینی مهربان به سخاوت گندم ....ترا تشنه وگرسنه آز و ولع نداشتنهایت میکند
نگاهش کن ......ببین ...دریافتی ................
چقدر ترا دوست دارد
میشنوی ....صدایش را....
با من بمان !!!!
در حالی که لبانم بسته است و خاموشم
برای تو زنده ام
در حالی که اشکهایم را پنهان می کنم
اما در دلم فروزان می ماند فانوس خواستن و عشق
برای تو... به خاطر تو...
زندگی آورده است کتاب روزهای گذشته را
و خاطرات بسیاری ما را احاطه کرده است
بی پرسش چه بسیار پاسخ یافتم
دیدیم که چه می خواستیم و چه به دست آوردیم
اما در دل فروزان می ماند فانوس خواستن و عشق
برای تو... به خاطر تو...
چه بگویم که دنیا با من چه عداوتی کرد
حکم کرد که من زندگی کنم اما بدون تو...
نادان است آن کس که بگوید تو برای من غریبه ای
مردم چه بسیار بر ما ستم کردند عزیزم
اما در دل فروزان می ماند فانوس خواستن و عشق
برای تو... به خاطر











يادت هست آن روز بهاري را كه شاخه گلي برايت هديه آوردم...گفتم ميخواهم آن را در گوشه اي از قلبت بكارم خواستي بگيريش اما به ياد داري چه شد؟همان وقت بادي آمد وتمام گلبرگهاي آن گل نازنين را با خود به اطراف برد...ومن نگران از پرپرشدن گل عشقم به دنبال تك تك گلبرگهايش به اين سو و آن سو شتافتم...وقتي همه انها را يافتم شاد و خوشحال به سوي تو آمدم ولي.........تو را هرگز نيافتم